آثار غیرانتزاعی اش هم آمیخته با مهی رازآمیز بود. در كمتر تابلوی او، خطها و شكلهای تیز و شفاف به یاد می آورم. آنهایی كه با قلم موهای زمخت نقاشی كرده كه این ویژگی در طبیعتش هست، مثل تابلویی از نیلوفرهای مرداب بر سطح بركه ای. اما در تابلوهای ظریفش هم انگار هر منظره در مهی رقیق پوشیده شده، مثل عكسی كه با فیلتر فاگ گرفته شده باشد؛ از جمله منظره ای از دامنة تپه ای كه در جلو تصویر، دهانة سنگچین شدة چاهی بیش از همه خود را به چشم می كشد كه انگار رازی را در خود پنهان كرده است.

همین چند ماه پیش، در پاییز سال 82 كه در افتتاح نمایشگاهی در گالری گلستان دیدمش، گفت: «باهات تماس می گیرم، یك كار اساسی دارم.» یادم نیست كلماتش دقیقاً همین ها بود یا نه، اما گفت كار مهمی دارد كه باید تماس بگیرد و قراری بگذاریم برای موضوعی كه انگار از نظر او مهم بود. چند هفته بعد تماس گرفت و خبر فعالیتهایش در زمینة دوبله را داد (استیون دالدری) و گویندگی به جای نیكول كیدمن در این فیلم، و همچنین گویندگی به جای كتی جورادو در دوبلة مجدد (فرد زینه مان) با مدیریت دوبلاژ ابوالحسن تهامی بود. كاظمی سال پیش از آن هم، پس از مدتها كمكاری در زمینة دوبله، در پی موفقیت نمایش نسخة زیرنویس دار (آلخاندرو آمنابار) در سینماهای تهران، در دوبلة این فیلم به جای نیكول كیدمن حرف زد.

باری، آن روز پس از اعلام این خبر گفت: «اما كاری كه داشتم گفتن این خبر نبود. برای آن كار، یك روز دیگر زنگ می زنم تا قرار بگذاریم.» و گذشت و در گرداب زمستانی هرساله ام غرق شدم تا دوازدهم فروردین آن خبر سهمگین آمد كه اولش آدم فكر می كرد كسی قصد شوخی دارد. یا خودش شوخی كرده تا همچنان زنی رازآمیز باقی بماند. این جوری شد كه آخرش هم نفهمیدم چه می خواست بگوید و چرا این قضیه را تبدیل به یك راز كرده بود. معمولاً آدمها كه می گویند بعداً در مورد «فلان موضوع» با هم حرف می زنیم، لااقل تیترش را می گویند. اما شاید ژاله كاظمی رازورزی را دوست می داشت. شاید دوست داشت هر موضوع ساده ای را، همچون یك بازی، تبدیل به یك معمای كوچك كند. شاید بازی غافلگیری را دوست می داشت. حالا تنها حدسی كه می زنم این است كه احتمالاً از بیماری مرگبارش (سرطان لوزالمعده، كه نمی دانم این عضو لعنتی، با اسمی كه ریاضیات و زیست شناسی را به یاد می آورد، در كجای بدن آدمیزاد است) خبر داشته و می خواسته این موضوع را با من، به عنوان یك مطبوعاتی باسابقه كه چند بار از او تقاضای مصاحبه كرده و او هربار نپذیرفته، در میان بگذارد و مثلاً برای ثبت در تاریخ، این بار خودش پیشنهاد یك مصاحبة به اصطلاح «عمری» را بدهد. هنوز یادش بود در تابستان 72 كه برای در تدارك شمارة ویژة دوبله بودیم، روزی در نمایشگاه بین المللی تهران كه یك نمایشگاه نقاشی گروهی برپا بود، چقدر برای مصاحبه اصرار كردم و گفتم كه این شماره بدون حضور او ناقص است (و بود)، اما با خوشرویی و قاطعیت نپذیرفت؛ حتی وقتی او را «بانوی دوبلة ایران» خطاب كردم كه دیدم آشكارا حالتش تغییر كرد و چهره اش باز شد (بعدها هم شنیدم كه این عنوان را با غرور، از قول من برای دیگران نقل كرده است). پرهیز از مصاحبه هم گمان می كنم، علاوه بر دلایلی كه می گفت، در عمقش از همان گرایش او به رازورزی ریشه می گرفت. عكسش را هم دوست نداشت در مطبوعات چاپ شود. به مناسبتهایی كه خبرهایی از او در چاپ كردیم، حاضر نشد عكسهای جدیدش را برای چاپ بدهد؛ عكسهای قدیمی اش را هم كه نمی شد چاپ كرد.

یك بار كه بالاخره تن به گفت وگویی كوتاه برای شرح فعالیتهایش در زمینة دوبله و گویندگی برای شمارة ویژة صدسالگی سینمای ایران داد، و از چاپ عكسش گریزی نبود، ناچار شدیم یكی از عكسهای قدیمی اش را كه به شكل «های كنتراست»، گویا در اوایل دهة 1350 در چاپ شده بود، با بریدن اطرافش به شكل قابل چاپ دربیاوریم و در قطع 4×3 چاپ كنیم. با وجود دلیلی كه خودش برای این پرهیز عنوان می كرد، حتی اگر آن را خیلی سرراست به پرهیز زنی تعبیر كنیم كه در جوانی چنان تصویری از خود در ذهنها ثبت كرده كه اینك در میانسالی و آستانة سنی كه بنا بر عرف «سن پیری» شناخته می شود نمی خواهد آن تصویر را مخدوش كند، به هرحال نتیجه اش افزودن به غلظت همان ابهام بود.

روز پنجشنبه 27 فروردین در تالار بتهوون خانة هنرمندان ایران، كه مراسم یادبود ژاله كاظمی به همت جمشید گرگین (و با استقبال و ازدحام قابل پیش بینی علاقه مندان) برگزار شد، در دو طرف صحنه دو زن سراپا سفیدپوش با دستكش و سرپوش و روبندة سفید، همچون دو شمایل سرتاپا سفید ایستاده بودند كه در نگاه اول كاملاً بی حركت و مجسمه وار به نظر می رسیدند؛ اما بعد معلوم می شد كه با مكثهای طولانی، حركتهایی بسیار بسیار آرام به سرها و دستان خود می دادند. این دو شمایل شبحگون شاید كنایه ای از حضور روح آن بانوی پركشیده در آن جمع بود و كنایه ای از زنده بودنش. نمی دانم هدف طراح این ایده دقیقاً چه بوده اما برای من، این شمایلهای سراپا سفید بی چهره نشانه ای از همان رازورزی ژاله كاظمی بود كه پس از خاموشی اش نیز ـ شاید ناخودآگاه ـ چنین تداوم یافت؛ بخصوص پنهان بودن این چهره ها یادآور رخ پنهان كردن رازآمیز این سالهایش بود.

ژاله كاظمی در دوازده فروردین 1322 در تهران متولد شد و در دوازده فروردین 1383 درگذشت. آیا در این تقارن هم رازی بود؟ آنها كه سر در كشف رمز نشانه ها و صور فلكی و معنای روزها و ماهها و سالها و مفهوم تقارن و تركیب این نشانه ها با یكدیگر دارند، قطعاً معنایی برای این تقارن می شناسند یا می سازند. اما حتی من كه سر در این چیزها ندارم، و علاقه و اعتقادی هم، تصور می كنم رازی در این تقارن هست كه از آن سردرنمی آورم و ابزار و دانش كشفش را هم ندارم. اما این هم برایم تداوم همان احساسی است كه از سی چهل سال پیش با شنیدن صدایش، تماشای برنامه هایش، دیدن آثارش، و انزوای این بیست و چند سالش داشته ام: یك زن غیرمتعارف، دور از دسترس، و البته آمیخته با راز. آخر مگر آدمی با آن پیشینه و كارنامه و مشخصات، كه درست در سالروز تولدش می میرد، می تواند آدمی معمولی باشد؟

ژاله كاظمی سالهایی از كودكی و نوجوانی را در آبادان گذراند. مادرش گیلك و پدرش اهل قفقاز بود. برادرش هوشنگ در سالهای آغاز رواج دوبلة فیلم در ایران وارد این حرفه شده بود و خودش در تئاترها و برنامه های نمایشی مدرسه فعال بود. اندكی پس از آنكه در سال 1337 به تهران نقل مكان كردند، روزی برادر بزرگ دست خواهر نوجوانش را گرفت و او را به استودیو شهاب برد كه از فعالترین استودیوهای (1954، هلموت كوتنر) با شركت ماریا شل و برنهارد ویكی در دست دوبله بود و عطاالله كاملی، كه مدیریت دوبلاژ را بر عهده داشت، از ژاله كاظمی خواست با گفتن یك جمله به جای یك زن زندانبان، كار دوبله را آغاز كند: «فیلم را پخش كردند و تا او آمد جمله اش را بگوید رد شده بود. دوباره فیلم را برگرداندند اول صحنه. آن زمان فیلمهای 35 میلیمتری را قسمت قسمت می كردند و می گذاشتند توی آپارات. مثل حالا ویدئو نبود كه حتی یك كلمه و یك جمله را بشود توی یك صحنه تصحیح كرد. باید یك سكانس ده دقیقه ای یا یك ربعی را پشت سرهم و یكضرب دوبله می كردند. در آن صحنه همة گویندگان یكی دو صفحه دیالوگ طولانی و سخت داشتند و دخترك فقط یك جملة "از اینجا برید بیرون" را باید می گفت. این قسمت از فیلم بارها و بارها پخش شد و او هرگز نتوانست آن جمله را بگوید. نه توانست به موقع بگوید، نه توانست مطابق حركت لبهای بازیگر بگوید، نه با صدای درست گفت و نه با اجرای درست. گوینده های قدیمی هم كه دیدند تمرینها دارد طولانی می شود، به بهانة استراحت اتاق را ترك كردند، چون حوصله شان سر رفته بود و به قول معروف جوش آورده بودند. دخترك تنها ماند، باز فیلم نمایش داده شد و باز او نتوانست بگوید. بالاخره عاصی شد و زد زیر گریه. اعتمادبه نفسش نابود شده بود، اولین برخوردش با كار اجتماعی یك شكست بود و احتمالاً در آن لحظه داشت از شدت حقارت و سرشكستگی سرنگون می شد. از آن اتاق تنگ و تاریك آمد به اتاق انتظار و با همان موهای بافته و كتانی های سفیدش گریان فریاد زد: "من هرگز نمی تونم گویندة فیلم بشم! "»1

و ژاله كاظمی آن روز نتوانست وارد دنیای دوبلاژ شود: «دخترك یك ماه بیقرار و بیتاب شد و شبها بی اطلاع اهل خانه بیدار می ماند و فكر می كرد و گریه می كرد. ضربه آنقدر برایش مهلك بود كه غذای درست و حسابی هم نمی توانست بخورد و مدام ناآرام و بیقرار بود. این دوره، انگار باعث استحاله و پختگی او شد، چون یك ماه بعد، به برادرش التماس كرد كه او را دوباره به استودیوی دوبله ببرد و گرچه برادرش قبول نمی كرد، اما به هرحال دخترك موفق شد او را راضی كند. دختر روزها را خالی گذاشته بود تا كار كند و شبها می رفت مدرسة خزائلی و درس می خواند. هوشنگ این بار او را به استودیوی دی سی آی (DCI) برد كه در كوچة ملی خیابان لاله زار بود.» در دست دوبله بود و اتفاقاً گویندة نقش پرنسس هفتادساله نیامده بود: «مانده بودند كه چه كنند. دخترك شروع كرد با برادرش پچ پچ كردن كه "تو رو خدا بگو این رل رو من بگم." این نقش دو سه صفحه دیالوگ داشت و برادر به هیچ وجه راضی نمی شد. دخترك گفت لااقل حالا كه گوینده شان نیامده و كسی را هم پیدا نكرده اند، بگذارند من آن را تمرین كنم. بالاخره این اجازه به او داده شد و دو صفحه دیالوگ مفصل جلویش گذاشتند. دخترك صداسازی كرد و جای پیرزنی هفتادساله حرف زد، طوری كه همه و حتی خودش متعجب شده بودند. شش ماه بعد دخترك نقش اول گوی دوبله شده بود. و بعدها به جای بازیگران بزرگی مثل ... و سوفیا لورن در همة فیلمهایش صحبت كرد.»
در هجده سالگی سفری به رم كرد، جایی كه دوبلة حرفهای فیلم به زبان فارسی توسط عده ای از ایرانیان مقیم ایتالیا از اوایل دهة 1330 آغاز شده بود. ژاله كاظمی طی شش ماه اقامت در آنجا، در كنار نام آورانی مانند منوچهر زمانی، الكس آقابابیان، نصرت كریمی، مرحوم حسین سرشار و كامران در زمینة دوبله فعالیت كرد و تجربه اندوخت. در دهة 1340، كه دوران طلایی دوبله در ایران خوانده می شود، بر قلة این حرفه ایستاد و معتبرترین زن گویندة فیلم و یكی از چند دوبلور درجة اول بود كه علاوه بر گویندگی، در زمینة مدیریت دوبلاژ هم فعالیت می كرد.

ژاله كاظمی همزمان با كار به تحصیل هم ادامه داد؛ از دانشگاه ملی در رشتة علوم سیاسی لیسانس گرفت و از دانشگاه كالیفرنیای جنوبی (با بورس تلویزیون) فوق لیسانس تعلیم و تربیت: «علوم سیاسی را شبانه می خواندم و با كمال تعجب شاگرد اول شدم. تحصیل در رشتة علوم سیاسی اشتباه بود. فكر می كردم رشتة جذاب و شیرینی است اما در سال دوم متوجه شدم كه لااقل من برای این رشته ساخته نشده ام. به نظرم سیاست یك بازی ماهرانه و البته گاهی هولناك است، و من این بازی را دوست نداشتم.»

صدای كاظمی بر لبان بزرگترین ستاره های سینمای جهان آمد و در فیلمهای ایرانی نیز به جای بازیگران مشهوری صحبت كرد. صدای مخملی و آرامبخش او، وقار و اعتمادبه نفسی را تداعی می كرد كه درعین حال سرشار از احساس بود. او معمولاً صداسازی نمی كرد و افزودن چاشنیهای اندك به همان صدای همیشگی اش، هم بر چهرة سوفیا لورن می نشست، هم الیزابت تیلر، هم جولی اندروز. بااین حال یكی از شاهكارهای او دوبلة الیزابت تیلر در فیلم (1966، مایك نیكولز) در نقش زنی عصبی و پرخاشگر و الكلی بود. یك درام پرتنش خانوادگی كه تیلر و ریچارد برتن، در زمانی كه هنوز زن و شوهر بودند، شاید یك موقعیت شخصی را به نمایش می گذاشتند. ژاله كاظمی زمانی كه پرخاش می كرد و فریاد می زد، اقتدار و اعتمادبه نفس و تحكم بیمارگونة نقش را بازتاب می داد و هنگامی كه آرام حرف می زد، با درك درست نقش، لحنی پركنایه و نیشدار داشت. در دوبلة جاودانة فیلم (1965، رابرت وایز) هم به جای جولی اندروز سنگ تمام گذاشت و متناسب با فضای عمومی فیلم، شیرین و دوست داشتنی و دلپذیر بود. وقتی ماریای خیس شده در برابر اعتراضهای كاپیتان فون تراپ با او بگومگو می كند، شیرینی نقش را با قاطعیت می آمیزد و هنگامی كه پس از ترك موقت خانة كاپیتان، در اوج ناامیدی بچه ها بازمی گردد و بچه ها شادمانه با او همسرایی می كنند، آه كشدار ژاله كاظمی، پس از دهها بار تماشای فیلم، هنوز تنم را می لرزاند.

گویندگی های ژاله كاظمی در كنار دوبله های مهین كسمایی به جای آدری هپبرن، مرحوم تاجی احمدی به جای جین فاندا و ناتالی وود، رفعت هاشمپور به جای سوزان هیوارد و اینگرید برگمن، و برخی از دوبله های شهلا ناظریان، نیكو خردمند، فهیمه راستكار و... جزو بهترین هنرنمایی های زنان دوبلور ایرانی است.
ژاله كاظمی از سال 1348 كار در تلویزیون را هم آغاز كرد و مشهورترین برنامه ای كه بود كه به معرفی برنامه ها و گفت وگو با برنامه سازان می پرداخت: هم به كارهایم اضافه شد. چند سالی با تهیه كننده كار كردم و بعد خودم تهیه كنندة كارهایم شدم. از آن به بعد، هم تهیه كننده و هم مجری بودم. تا اینكه سازمان تصمیم گرفت مسئولیتهای بیشتری به من بدهد. در سالهای آخر مدیر اجرایی سیزده برنامة تلویزیونی بودم كه از شبكة یك پخش میشد. در واقع، مدیر گروه اجتماعی شبكة یك بودم كه هر ماه سیزده برنامه تولید میكرد

صدای زیبای ژاله كاظمی و شركت او با آن چهرة دلپذیرش در دوبلة بسیاری از فیلمهای ایرانی، همراه با شهرتی كه از طریق برنامه های تلویزیونی به دست آورده بود، باعث شد بارها با پیشنهادهایی برای بازی در فیلم روبه رو شود؛ اما او كه زنی كمال طلب و نخبه گرا بود، در برابر این پیشنهادها مقاومت كرد ضمن آنكه: «مادرم هیچوقت اجازه نداد. می گفت: یا بازیگری سینما یا من! یك بار هم (بهمن فرمان آرا) را پذیرفته بودم تا فخرالنسا را بازی كنم، شب كه به خانه آمدم، مادرم چمدانهایش را بسته بود. البته از اینكه بازی نكردم پشیمان هم نیستم، چون فكر میكنم لااقل در آن زمان مادرم درست فكر می كرد. با را در سال 1355 كه هرگز پخش نشد با داریوش مهرجویی كار كردم. گروهی بودیم كه به قلعه صعود كردیم و كار هم كاملاً بداهه سازی بود. من در فیلم به جای خودم بودم اما آنجایی كه به داستان می پرداختند، من نقش مادر حسن صباح را بازی می كردم. هنوز هم دوستانی كه دركار سینما هستند هرازگاهی به یاد من می افتند و از سر لطف مرا دعوت به بازی می كنند.»
ژاله كاظمی در سالهای نوجوانی، سه سال هم نقاشی می كرد اما بعدها به دلیل مشغلة فراوان، نقاشی را رها كرد تا اینكه پس از انقلاب، بار دیگر نقاشی را از سر گرفت. او كه در سالهای پس از انقلاب، بیشتر ساكن امریكا بود، در سال 1362 نخستین نمایشگاه آثارش را برگزار كرد و از آن پس آثارش در چندین نمایشگاه گروهی و انفرادی در ایران و امریكا به نمایش در مقاله ای با عنوان "تعویض اسبها" نوشت آدمی كه گویندة فیلم و مجری تلویزیون بوده حالا رنگ و بو و عطر صدایش را به بوم نقاشی منتقل كرده است.»

نامهربانی با اهل دوبله در این سالها شامل ژاله كاظمی هم شد؛ به علاوه كه او، به عنوان یكی از چهره های شاخص و محبوب تلویزیون پیش از انقلاب، در سیمای جمهوری اسلامی ایران هم جایی نداشت. جدا از وجه سیاسی این طرد و انزوا، همچون سایر عرصه ها، او هم مانند عده ای دیگر از همكارانش، با دو دهه موفقیت، مورد حسد برخی از كوتولـه های اهل حرفه نیز بود و خیلی ها خوش می داشتند برای مهیا شدن میدان، آدمهای درجه یك طرد و منزوی شوند. ژاله كاظمی با روحیه ای كه داشت، این فضا را تاب نمی آورد و حتی زمانهایی كه در وطن بود، خود را با بوم و رنگ مشغول می كرد. البته با عوض شدن فضا در دوره هایی، جسته وگریخته در خارج از تلویزیون به گویندگی می پرداخت كه البته برخی از این آثار برای پخش در تلویزیون بود. گفتار متن برخی از برنامه ها دربارة سینما را می خواند؛ گویندة چند آنونس و تیزر و فیلم مستند بود؛ تا پیش از رواج صدابرداری سر صحنه، در چند فیلم به جای بازیگران ایرانی (از جمله فریماه فرجامی و هما روستا) حرف زد و البته در دوبلة چند فیلم و سریال خارجی هم شركت كرد. ولی موارد حضورش به عنوان مدیر دوبلاژ در این سالها اندك، و آخرینشان همین مدیریت دوبلاژ و گویندگی بود.
در مورد اینكه آیا ژاله كاظمی از بیماری مرگبارش خبر داشته یا نه، چیزهای متناقضی شنیده ام. اما اگر هم خبردار شده باشد، در همین هفته های آخر بوده. زنی چون او حیف بود كه مدت طولانی بستری و زمینگیر باشد و شاهد نگاههای ترحم انگیز و حسرتخوار عیادت كنندگان. حسرتی هم اگر هست، كه هست و مداوم هم هست، یك بار با این شوك بیشتر زیبندة اوست.
+ نوشته شده توسط رضوی در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 9:43 |


Powered By
BLOGFA.COM